شعله ای که از سوختن تن جوانی سبزی فروش برخاست، آتشی سوزان شد بر ریشه دیکتاتوری ...
۱۰.۲۳.۱۳۸۹
پنج شنبه ها
لعنت به این پنج شنبه ها.
لعنت.
به نظرم پنج شنبه بدترین روز هفته است.
انتهاییه: حالا که روز تمام شده می نویسم، که اول صبح با استرس و تپش قلب از خواب بلند شدن شروع شد. بعد خبری در مورد عوض شدن مدیر عامل پتروپارس، که تکمیل کننده خبر یک هفته پیشش بود درباره عوض شدن مدیرعامل نفت وگاز و پارس. و هر دو هم بسیار سریع و ناگهانی در سازمان هایی که عمده وظایفشان پیشبردن فازهای در حال احداث پارس جنوبی است. غیر قابل پیش بینی بودن و تغییرات هیجانی و ناگهانی چیزی است که گویا باید بیشتر از قبل انتظارش را داشت.
پی نوشت : هیچ فکر نمی کردم که پنج شنبه بدترین روز یک زندانی باشد.
لعنت.
به نظرم پنج شنبه بدترین روز هفته است.
انتهاییه: حالا که روز تمام شده می نویسم، که اول صبح با استرس و تپش قلب از خواب بلند شدن شروع شد. بعد خبری در مورد عوض شدن مدیر عامل پتروپارس، که تکمیل کننده خبر یک هفته پیشش بود درباره عوض شدن مدیرعامل نفت وگاز و پارس. و هر دو هم بسیار سریع و ناگهانی در سازمان هایی که عمده وظایفشان پیشبردن فازهای در حال احداث پارس جنوبی است. غیر قابل پیش بینی بودن و تغییرات هیجانی و ناگهانی چیزی است که گویا باید بیشتر از قبل انتظارش را داشت.
پی نوشت : هیچ فکر نمی کردم که پنج شنبه بدترین روز یک زندانی باشد.
۱۰.۱۲.۱۳۸۹
زندان
به خودم گفتم که فکر کن زندانی هستی تو هم. مثل این همه آدمی که این روزها زندانند. فکر کن که چهار ماه حبس تعزیری گرفتی و الان هم حکمت در حال اجراست و مجبوری به تحمل.
وقتی پایه ات را این بگذاری، حالا تک تک لحظاتی که می خندی ولذت می بری را مزه می کنی. آزادی را می فهمی، گیرم که آزادیت، آزادی یک ذهن مشوش از زندان فکرهایش باشد، یا آزادی یک احساس نهفته پشته نگاهت.
زندانی، زندانی است. چه فرق دارد که به اسارت چه در آمده باشی. اسیر که باشی، آزادی را بیشتر می فهمی.
وقتی پایه ات را این بگذاری، حالا تک تک لحظاتی که می خندی ولذت می بری را مزه می کنی. آزادی را می فهمی، گیرم که آزادیت، آزادی یک ذهن مشوش از زندان فکرهایش باشد، یا آزادی یک احساس نهفته پشته نگاهت.
زندانی، زندانی است. چه فرق دارد که به اسارت چه در آمده باشی. اسیر که باشی، آزادی را بیشتر می فهمی.
۹.۱۹.۱۳۸۹
خواب
یکی دو شب است که خواب های عجیب می بینم. شاید به خاطر اندک تبی است که این شب ها در اثر گلودرد مزمن عارض شده. تعبیر خواب دیشبم را که خواندم نوشته بود اجل بیننده نزدیک است و دیدن چنین چیزی در خواب به معنای مرگ است.
حالا اگر آدم احساس کند که واقعا چند روز دیگری بیشتر در این دنیا نیست، حسابش با زندگی چه طور خواهد بود؟
حالا اگر آدم احساس کند که واقعا چند روز دیگری بیشتر در این دنیا نیست، حسابش با زندگی چه طور خواهد بود؟
۹.۱۱.۱۳۸۹
به جان خودم!
الان یک آقایی که گویا وزیری چیزی هم هست داشت توی رادیو در مورد سر نخ های انفجارات اخیر صحبت می کرد، گفت برای ما محرز شده که ردپای ام آی سیسک تو این ماجرا هست.
به جان خودم گفت سیسک..
به جان خودم گفت سیسک..
۸.۲۵.۱۳۸۹
منتشر نشده
و لما برزو لجالوت و جنوده قالو ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین.
حکایت این دو هفته گذشته که ما وقعش ثبت شدنی نیست را نوشتم، فقط به این منظور که جایی ردی از این دو هفته ثبت شده باشد. که عجب دو هفته ایی بود این دو هفته منتهی به این عید. که درست از لحظه ایی که ایستادیم و به آسمان نگاه کردیم و آرزویی کردیم، این شد و دیروز که گوشه ایی نشسته بودم و پرتوآفتاب بعد از ظهر به صورتم می خورد،....
حکایت این دو هفته گذشته که ما وقعش ثبت شدنی نیست را نوشتم، فقط به این منظور که جایی ردی از این دو هفته ثبت شده باشد. که عجب دو هفته ایی بود این دو هفته منتهی به این عید. که درست از لحظه ایی که ایستادیم و به آسمان نگاه کردیم و آرزویی کردیم، این شد و دیروز که گوشه ایی نشسته بودم و پرتوآفتاب بعد از ظهر به صورتم می خورد،....
۸.۰۴.۱۳۸۹
۷.۲۳.۱۳۸۹
۷.۰۹.۱۳۸۹
بدهی به هفته گذشته
خواهرم و همسرش شنبه شب تهران را به مقصد سیدنی ترک کردند. در لحظات آخر یک موبایل با کلاس نوکیا به من رسید.
تقریبا روز اول در سیدنی یک خانه حیاط دار اجاره کردند و خوشحال و راضی هستند، دستکم فعلا.
نیکان عزیزم این هفته به مدرسه رفت، کلاس اول. یکبار اظهار نظر کرده بود که من خواندن خوب می دانم (که واقعا همین طور است) نوشتنم بد نیست ، ریاضی و زبان هم کمی بلدم. همین ها کافی است و خلاصه که تمایلی به شروع تحصیل نداشت، حالا ادامه اش پیشکش. فکر می کردیم که مدرسه رفتن برایش چالش بزرگی باشد، که گویا این طور نبوده و با چند قطره اشک صبح روز اول، غائله خوابیده است.
اما اوضاع شرکت که قمر در عقرب است و از بزرگترین آدم شرکت برای چندمین بار رفتارهای کودکانه می بینیم...
خودم هم درگیر چند کار همزمان و پر دردسر که کلافه ام کرده است...
تقریبا روز اول در سیدنی یک خانه حیاط دار اجاره کردند و خوشحال و راضی هستند، دستکم فعلا.
نیکان عزیزم این هفته به مدرسه رفت، کلاس اول. یکبار اظهار نظر کرده بود که من خواندن خوب می دانم (که واقعا همین طور است) نوشتنم بد نیست ، ریاضی و زبان هم کمی بلدم. همین ها کافی است و خلاصه که تمایلی به شروع تحصیل نداشت، حالا ادامه اش پیشکش. فکر می کردیم که مدرسه رفتن برایش چالش بزرگی باشد، که گویا این طور نبوده و با چند قطره اشک صبح روز اول، غائله خوابیده است.
اما اوضاع شرکت که قمر در عقرب است و از بزرگترین آدم شرکت برای چندمین بار رفتارهای کودکانه می بینیم...
خودم هم درگیر چند کار همزمان و پر دردسر که کلافه ام کرده است...
۶.۲۷.۱۳۸۹
باد آورده
اندر فواید عزیمت به مدت نامحدود خواهر بزرگتر، همانا به دست آوردن مقدار زیادی خرت و پرت و لباس و وسیله تزیینی و مهم تر از همه یک عدد دوربین دیجیتال پاناسونیک 8.1 مگاپیکسلی است.
همچنین مهربان شدن فراوان خواهرانه و گشت و گذارهای مکرر و شام پختن های آن چنانی و خلاصه خاطرات خوب است.
امیدوارم همه، خواهرهای بزرگترشان به مدت نامحدود به آن سوی دنیا بروند.
همچنین مهربان شدن فراوان خواهرانه و گشت و گذارهای مکرر و شام پختن های آن چنانی و خلاصه خاطرات خوب است.
امیدوارم همه، خواهرهای بزرگترشان به مدت نامحدود به آن سوی دنیا بروند.
۶.۲۲.۱۳۸۹
کاوه آهنگری ضحاک کش
کاوه آهنگر مقابل محمود احمدی نژاد زانو می زند.
همه چیز را مصادره می کنند برای خودشان. اسطوره و تاریخ هم روی باقی غنیمت ها.هر ارزشی اعم از دینی و ملی و فرهنگی و هنری در طول اعصار و قرون، امروز برای گروه خاصی ضبط شده است.شاید به مصادره بزرگان دینی توسط این جماعت عادت داشتیم مدام دیده بودیم که از پیغمبر و امام مایه بگذارند. اما شخصیت های ملی و ایرانی را مزین به چفیه کردن، ابتکار محیر العقول جدیدی است گاهی باور این موضوع دشوار است که ترکیب این همه چیزی که در این مدت نه چندان کوتاه جدید دیده ایم، در واقعیت رخ داده است. گویا مرزی در کار نیست...
پ ن : عنوان را تصحیح کردم.
همه چیز را مصادره می کنند برای خودشان. اسطوره و تاریخ هم روی باقی غنیمت ها.هر ارزشی اعم از دینی و ملی و فرهنگی و هنری در طول اعصار و قرون، امروز برای گروه خاصی ضبط شده است.شاید به مصادره بزرگان دینی توسط این جماعت عادت داشتیم مدام دیده بودیم که از پیغمبر و امام مایه بگذارند. اما شخصیت های ملی و ایرانی را مزین به چفیه کردن، ابتکار محیر العقول جدیدی است گاهی باور این موضوع دشوار است که ترکیب این همه چیزی که در این مدت نه چندان کوتاه جدید دیده ایم، در واقعیت رخ داده است. گویا مرزی در کار نیست...
پ ن : عنوان را تصحیح کردم.
۶.۱۶.۱۳۸۹
مملکته داریم؟
توی مجلس لایحه تصویب می کنن جهت هرچه راحت تر بودن چند همسری لازم نیست زوج از زوجه اجازه داشته باشه و کلی هم تایید و تمجید می کنن ، اون وقت تو تلویزیون هر شب دو تا سریال پخش می کنه که مرد توش به خاطر رفتن سراغ یه زن دیگه از طرف همه اهل فامیل و دوستان و آشنایان و غیره به بی وفایی و بی چشم و رویی و نامردی متهم می شه و مایه ننگ فامیله.
مثل اینکه با هم هماهنگ نیستن.
مثل اینکه با هم هماهنگ نیستن.
۶.۱۲.۱۳۸۹
روزگار
به توصیه بزرگواری ، مشغول خواندن کتاب "علی علیه السلام"، نوشته عبدالفتاح عبدالمقصود هستم؛ جلد سوم که به تشریح وقایع قیام عایشه و یاران جمل می پردازد.
عایشه و لشگرش به بصره می رسند و کارگزار امام که از ابتدا هم بنای درگیری و خون ریزی نداشته است،پس از کشمکشی یک صلح نامه با عایشه امضا می کند. چند روزطول نمی کشد که گروهی از یاران عایشه به سرکردگی مروان، در مسجد بصره به بهانه ایی به مردم حمله می کنند و یاران مسلح ام المومنین ، که به دلیل مصاحبت با پبغمبر مقدس است و حرفش حجت است، دستکم چهل نفر را درخانه خدا می کشند.
بعد از مسجد به سوی خانه والی بصره می روند، چند نگهبان خانه را به راحتی می کشند و والی بصره را درحالیکه تنهاست شکنجه وسپس اسیر می کنند. عایشه دستور کشتن والی را می دهد، که به دلیل ترس از عواقبش صرفنظر می کند.
همه اینها، کشتارها و شکنجه ها، زیر نظر یا تایید ام المونین مقدس است، که بین مردم نفوذ معنوی دارد، که حرفش را همه می شنوند و احترامش را همه واجب می دانند.
نمی دانم که چرا از وقتی خبر حمله گروهی نه چندان کوچک، با اسلحه و گاز اشک آور، در شب قدر، به منزل روحانی سرشناسی را خوانده ام؛ ذهنم حکایت عایشه و مسجد بصره و حمله به خانه والیش را مرور می کند.
نمی دانم به کدام تعبیر از دین خرد کردن شیشه تا طبقه سوم مجاز است؟ قطع آب و برق و تلفن. کتک زدن عابرین تیر اندازی به یک ساختمان مسکونی،زدن گاز اشک آور در محل زندگی مردم.
من زیاد نمی دانم ولی تا جایی که میدانم رویه علی علیه السلام با بدترین دشمنانش هم این نبوده است.
عایشه و لشگرش به بصره می رسند و کارگزار امام که از ابتدا هم بنای درگیری و خون ریزی نداشته است،پس از کشمکشی یک صلح نامه با عایشه امضا می کند. چند روزطول نمی کشد که گروهی از یاران عایشه به سرکردگی مروان، در مسجد بصره به بهانه ایی به مردم حمله می کنند و یاران مسلح ام المومنین ، که به دلیل مصاحبت با پبغمبر مقدس است و حرفش حجت است، دستکم چهل نفر را درخانه خدا می کشند.
بعد از مسجد به سوی خانه والی بصره می روند، چند نگهبان خانه را به راحتی می کشند و والی بصره را درحالیکه تنهاست شکنجه وسپس اسیر می کنند. عایشه دستور کشتن والی را می دهد، که به دلیل ترس از عواقبش صرفنظر می کند.
همه اینها، کشتارها و شکنجه ها، زیر نظر یا تایید ام المونین مقدس است، که بین مردم نفوذ معنوی دارد، که حرفش را همه می شنوند و احترامش را همه واجب می دانند.
نمی دانم که چرا از وقتی خبر حمله گروهی نه چندان کوچک، با اسلحه و گاز اشک آور، در شب قدر، به منزل روحانی سرشناسی را خوانده ام؛ ذهنم حکایت عایشه و مسجد بصره و حمله به خانه والیش را مرور می کند.
نمی دانم به کدام تعبیر از دین خرد کردن شیشه تا طبقه سوم مجاز است؟ قطع آب و برق و تلفن. کتک زدن عابرین تیر اندازی به یک ساختمان مسکونی،زدن گاز اشک آور در محل زندگی مردم.
من زیاد نمی دانم ولی تا جایی که میدانم رویه علی علیه السلام با بدترین دشمنانش هم این نبوده است.
۶.۱۰.۱۳۸۹
خانم همسایه
در همسایگی ما خانواده جا افتاده ایی زندگی می کنند، صاحب دو پسر بین 20 تا 30 سال هستند. خانواده ایی نسبتا مرفه، بازاری به غیر از اینکه مالک این خانه ایی که در آن ساکنند هستند، دو خانه دیگر در شمال غرب تهران دارند والبته مغازه ایی و دو ماشین و احتمالا چند جور ملک و دارایی دیگر.
خانم این خانه که بسیار آرام و موقر است در این سن و سال هم زیبایی اش در یک نگاه به چشم می آید. بسیار هم کدبانواست، دستکم تا جایی که من دست پختش را خورده ام و ظاهر خانه اش را دیده ام.
مرد خانه حاجی بازاری است، با ته ریشی و ادعای دین و ایمانی در حدی که در برگزاری مراسم مذهبی پیش قدم شود.
یک روز عصر همین خانم آرام سرآسیمه به در خانه ما آمد و گریه کنان به مادرم که هم سن و سال خودش است گفت :" تو را خدا برای من دعا کنید. مدام ...(شوهرش) با من دعوا می کنه، می گه دیگه منو نمی خواد،می گه برو، همین الان برو، به خدا نمی دونم چی کار کنم، زندگیم جهنمه، آخه من الان چی کجا برم، پیش کی برم تو این سن و سال، بعد سی سال زندگی. دعا کنید مشکلم حل شه، هر دقیقه از خونه بیرونم می کنه ..."
و اشک و اشک و اشک. مادرم کمی صحبت کرد و دلداری داد و آخر گفت که هر وقت خواست پیش ما بیاید.
من و مادرم هر دو مبهوت این اشک ها شدیم . دردم آمد از بی پناهی این زن محجوب بعد از سی سال زندگی مشترک. که بعد از این همه سال زندگی و سر کردن، هیچ مرجع و جایی برای حمایت ندارد و گریه کنان می پرسد که چه کند، کجا برود. دردم می گیرد از هرزگی و بی چشم ورویی این مرد مذهبی، که با مو و ریش سفید شده لابد دنبال گزینه بهتر است که با این زن این طور می کند.
گاهی صدای دعوا و فریاد مردی می آید، و پی اش صدای زنی که می گوید "خب من که چیزی نگفتم، چرا ناراحت می شی."
اما بیشتر اوقات صدای گریه بلند زنی می آید...
خانم این خانه که بسیار آرام و موقر است در این سن و سال هم زیبایی اش در یک نگاه به چشم می آید. بسیار هم کدبانواست، دستکم تا جایی که من دست پختش را خورده ام و ظاهر خانه اش را دیده ام.
مرد خانه حاجی بازاری است، با ته ریشی و ادعای دین و ایمانی در حدی که در برگزاری مراسم مذهبی پیش قدم شود.
یک روز عصر همین خانم آرام سرآسیمه به در خانه ما آمد و گریه کنان به مادرم که هم سن و سال خودش است گفت :" تو را خدا برای من دعا کنید. مدام ...(شوهرش) با من دعوا می کنه، می گه دیگه منو نمی خواد،می گه برو، همین الان برو، به خدا نمی دونم چی کار کنم، زندگیم جهنمه، آخه من الان چی کجا برم، پیش کی برم تو این سن و سال، بعد سی سال زندگی. دعا کنید مشکلم حل شه، هر دقیقه از خونه بیرونم می کنه ..."
و اشک و اشک و اشک. مادرم کمی صحبت کرد و دلداری داد و آخر گفت که هر وقت خواست پیش ما بیاید.
من و مادرم هر دو مبهوت این اشک ها شدیم . دردم آمد از بی پناهی این زن محجوب بعد از سی سال زندگی مشترک. که بعد از این همه سال زندگی و سر کردن، هیچ مرجع و جایی برای حمایت ندارد و گریه کنان می پرسد که چه کند، کجا برود. دردم می گیرد از هرزگی و بی چشم ورویی این مرد مذهبی، که با مو و ریش سفید شده لابد دنبال گزینه بهتر است که با این زن این طور می کند.
گاهی صدای دعوا و فریاد مردی می آید، و پی اش صدای زنی که می گوید "خب من که چیزی نگفتم، چرا ناراحت می شی."
اما بیشتر اوقات صدای گریه بلند زنی می آید...
۵.۱۱.۱۳۸۹
پدیده
خبر آمده که در زندان گارد ویژه در یکی از بندها مقابل زندانیان صف آرایی کرده است.
با فرض درست بودن خبر، تصور گارد ویژه با ماسک و باتوم و شوکر و چه و چه در مقابل مشتی زندانی در حال اعتصاب غذا که نهایت کار خطرناکی که توانسته اند بکنند نوشتن چند خط روی کاغذ و چند سخنرانی است، بیشتر به یک کمدی می ماند تا واقعیت رخ داده در ام القرای پر عدل جهان اسلام ...
با فرض درست بودن خبر، تصور گارد ویژه با ماسک و باتوم و شوکر و چه و چه در مقابل مشتی زندانی در حال اعتصاب غذا که نهایت کار خطرناکی که توانسته اند بکنند نوشتن چند خط روی کاغذ و چند سخنرانی است، بیشتر به یک کمدی می ماند تا واقعیت رخ داده در ام القرای پر عدل جهان اسلام ...
۵.۰۶.۱۳۸۹
روز خوب
گاهی چیزهای کوچک قدرت سرمست کردن آدم را دارند. مثل امروز که چند چیز کوچک و کاملا اتفاقی، دنیا را برایمان شیرین کرد و چیزی شد مثل فرکانس تشدید . بعد از شادی خودم به خاطر این خرده وقایع هم شاد می شوم .احساس می کنم خودم هستم. همان خودی که قدرت لذت بردن از ریز ریز وقایع شاد کننده را دارد. و این موجب لذتی مضاعف است.
پی نوشت های بی ربط :
- از تحریم های جدید اتحادیه اروپا می ترسم. شرایط بسیار دشواری را رقم می زند که دودش مستقیم در چشم و ریه مردم است.
- حکایت شب و شمع است. برای شمای آن سوی دنیا نشین که به هیچ وجه حاضر به کم کردن بخشی از حاشیه امن زندگیت نیستی، روا نیست بعضی حرف ها.
پی نوشت های بی ربط :
- از تحریم های جدید اتحادیه اروپا می ترسم. شرایط بسیار دشواری را رقم می زند که دودش مستقیم در چشم و ریه مردم است.
- حکایت شب و شمع است. برای شمای آن سوی دنیا نشین که به هیچ وجه حاضر به کم کردن بخشی از حاشیه امن زندگیت نیستی، روا نیست بعضی حرف ها.
۵.۰۴.۱۳۸۹
هذیانیه
از این داغی سرم بیزارم. بیزاری آمیخته به ترس. مثل اینکه توی سرم آش می پزند. نوک موها داغ داغ شده. پوست سرم همین طور. نمی دانم وضعیت اجزای داخلی سرم دراین شرایط چگونه است. شاید رگ ها و نورون ها در حال جوشیدن باشند و بعد در حین این پروسه جوشیدن به هم بچسبند. احتمالا به این ترتیب است که پیام ها اشتباه منتقل می شوند و من مدام در درک صحیح مسائل مشکل دارم.
گز گز هم حس دیگری است که همراه با این جوشش پیش می آید. این گز گز من را به یاد راه رفتن سوسک روی سرم می اندازد. مدام چیزی جایی رد باقی می گذارد بدون اینکه واقعا وجود داشته باشد.
و همه این ها بعد از یک آوار فکری ایجاد می شود. ریزش چند فکر همزمان...
گز گز هم حس دیگری است که همراه با این جوشش پیش می آید. این گز گز من را به یاد راه رفتن سوسک روی سرم می اندازد. مدام چیزی جایی رد باقی می گذارد بدون اینکه واقعا وجود داشته باشد.
و همه این ها بعد از یک آوار فکری ایجاد می شود. ریزش چند فکر همزمان...
۴.۲۵.۱۳۸۹
اضمحلال
بیشتر روزها، وقت برگشتن از شرکت سوار اتوبوس های خط ویژه می شوم و همیشه بالای بالا، کنار پنجره مینشینم و یکی در میان حساب کتاب می کنم که کنار کدام پنجره منظره های بهتری می بینم.بعد شروع می شود، فکرهایی که غالبا درباره وقایع روز محیط کار است، دردسرها و چالش های پیش رو، و یا برنامه ریزی برای کارهای باقی مانده ایی که خیلی سریع باید تحویل شوند و یا برخوردهای رخ داده و ...
وسط این فکرها ، مثل کسی که دچار شوک شده باشد یک لحظه تکان می خورم از این فکرهای کارآلود و نهیب زنان به خودم می گویم بیا بیرون، الان وقت فکرهای آزاد است، وقت فکر کردن به جزییات زندگی شخصی، گرد و خاک گرفتن از احساس های گوشه وکنار مانده، خرده ایی تفریح و کمی آسایش و بعد، اولین راهی که برای این تغییر فاز به ذهنم می آید، فکر کردن به سریال های شب صدا وسیماست.اینکه امشب چه سریالی پخش می شود که می شود بابتش چند دقیقه ایی را کنار جعبه جادو سپری کرد. سریال های صد من یک غازی که حتی یک قسمتشان را هم کامل ندیده ام، اولین نقطه ورود من است به فضای شخصی ام.
و این احتمالا یعنی خیلی اضمحلال. و شاید حتی یعنی سطحی زدگی . شاید هم از تنبلی است. شاید هم همین موضوع نشانی است از بخش غیر جدی زندگی.
شاید هم همه اینها!
نمیدانم!!
وسط این فکرها ، مثل کسی که دچار شوک شده باشد یک لحظه تکان می خورم از این فکرهای کارآلود و نهیب زنان به خودم می گویم بیا بیرون، الان وقت فکرهای آزاد است، وقت فکر کردن به جزییات زندگی شخصی، گرد و خاک گرفتن از احساس های گوشه وکنار مانده، خرده ایی تفریح و کمی آسایش و بعد، اولین راهی که برای این تغییر فاز به ذهنم می آید، فکر کردن به سریال های شب صدا وسیماست.اینکه امشب چه سریالی پخش می شود که می شود بابتش چند دقیقه ایی را کنار جعبه جادو سپری کرد. سریال های صد من یک غازی که حتی یک قسمتشان را هم کامل ندیده ام، اولین نقطه ورود من است به فضای شخصی ام.
و این احتمالا یعنی خیلی اضمحلال. و شاید حتی یعنی سطحی زدگی . شاید هم از تنبلی است. شاید هم همین موضوع نشانی است از بخش غیر جدی زندگی.
شاید هم همه اینها!
نمیدانم!!
۴.۱۸.۱۳۸۹
۴.۱۲.۱۳۸۹
استرس فردا
همین! توضیح بیشتری ندارد. می نویسم که بعدا یادم باشد که یک همچو شبی از استرس رخدادهای فردایش مدام دلم را پیچ دادم و گفتم که فردا را به فردا موکول کن ولی نشد.
حالا فکر می کنم شاید این استرس چندان خالی از فایده هم نباشد و انگیزه ایی باشد برای بررسی راه های بهتر، برای پیشرفت.شاید این استرس هزینه رشد است و اساسا شاید برخورد بعدی است که این استرس را ، این هزینه را مفید یا مضر می کند.
پ ن بی ربط : برزیل با کلی خوشحالی حذف شد. والبته بعضی حضرات اگر فقط در همان حوزه نیم بند سیاست خودشان حرف بزنند،احتمالا پشت سرشان حرف می زنند که فلانی لال است.
حالا فکر می کنم شاید این استرس چندان خالی از فایده هم نباشد و انگیزه ایی باشد برای بررسی راه های بهتر، برای پیشرفت.شاید این استرس هزینه رشد است و اساسا شاید برخورد بعدی است که این استرس را ، این هزینه را مفید یا مضر می کند.
پ ن بی ربط : برزیل با کلی خوشحالی حذف شد. والبته بعضی حضرات اگر فقط در همان حوزه نیم بند سیاست خودشان حرف بزنند،احتمالا پشت سرشان حرف می زنند که فلانی لال است.
اشتراک در:
پستها (Atom)